خورشید همچنان می‌دمد

خورشید همچنان می‌دمد
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «چل تیکه» ثبت شده است

فرایند ثبت‌نام ۵ ساعت طول کشید. چقدر از اینور دانشگاه به اونور دانشگاه رفتم تا در نهایت تموم شد. توی صف‌های انتظار به چارت درسی علوم پایه‌م نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم جای درستی هستم ؟! پایین چارت ،  توضیح داده بود دهم انتخاب واحد داریم و چهاردهم آغاز ورود ما به سنگر مقدس دانشگاهه! کاش می‌شد کمی دیرتر کلاس‌ها شروع شن، البته اونطور ورودی آبان محسوب می‌شدیم گمونم !:د با تشکیل پرونده‌ توی بایگانی دانشکده، ثبت‌نام و غر‌های من تموم شدن. توی تمام این مدت، ک. باهام بود. با وجود ورودی بهمن دارو بودنش لزومی نداشت خیلی از مراحل رو امروز انجام بده یا همراهم تا دانشکده بیاد اما این لطف رو کرد بهم ؛ با تشکر فراوان از ک. برای صبورانه گوش دادن بهم و همراهی پابه‌پا و آرامش بی‌اندازه‌ش. وقتی رسیدم خونه به سان یک جنازه روی تخت بیهوش شدم ! تموم بدنم تیر می‌کشید، حس می‌کردم از اکتین میوزین‌هام صدای در زنگ زده‌ی گاراژ میاد، یه خستگی عجیب! حوالی شیش با صدای زنگ گوشی‌م بیدار شدم، یکی از کارمندای دانشگاه بود که امروز حین ثبت‌نام با دیدن عدد سن و پرسیدن از گذشته م، شماره‌ی تماسم رو برای دخترش یادداشت کرد. فکر نمی‌کردم به این زودیا تماس بگیره. این‌طور مواقع چیزی توی سرم دائم می‌پرسه یعنی اینقدر وضعیتت بامزه و جالب به نظر میاد ؟! گمونم همینطوره وگرنه باید پرونده‌ی درگیری‌هام با کنکور بعد از اعلام نتایج نهایی بسته می‌شد. 

+

ف از فردا کنکور ۹۸ رو استارت می‌زنه. این یعنی خیابون‌ها رو به تنهایی قدم زدن، خریدها رو به تنهایی انجام دادن، به تنهایی سینما رفتن و به تنهایی کتاب خریدن و حتی به تنهایی غصه خوردن. تنهایی می‌شه واژه‌ی غالب روز‌هام. بعضی وقت‌ها حین فکر کردن به روزای پیش روی ف ، یه سنگ بزرگ رو روی قفسه‌ی سینه م احساس می‌کنم ، نفس کشیدن سخت می‌شه برام؛ باید پذیرفت. جریان زندگی فعلا ما رو به این سمت می‌رونه و مهم‌ترین مسئله در ارتباط من و ف توی این یک سال، اینه که کمکش کنم تا کنکور خوبی رو پشت سر بذاره.

آخ دختر، کاش زودتر به خودت بیای، کاش راهتو پیدا کنی .. تو دق دادی مارو با این کارهات.

+

پنج روز قبل، سیاه‌ترین ایام سه ماه اخیر بودن. وقایع به نظرم پیچ در پیچ می‌شد و سر رشته‌ی کارها از دستم خارج. دائما گریه می‌کردم و اونقدر مایوس بودم که نای بیرون اومدن از تخت رو نداشتم. چرا گاهی اینطور می‌شم؟ اونقدر در حال خودم گیر می‌کنم که حتی حوصله‌ی حرف زدن و درددل ندارم. هر بار از این دوره‌ها جون سالم به در می‌برم ، یه درجه بیشتر خودمو باور می‌کنم ، بس‌که روز‌های سختی ان.

+

ای کنکور ما که دست کشیدیم از تو؛ تو چرا دست نمی‌کشی ازما ؟


  • Mah
بعد از گذشتن یک ماه از کنکور، امروز به کتاب‌هام سامونی دادم . چه حس بدی داشت جمع کردن کتاب‌هایی که تا یک ماه قبل برات مهم و ارزشمند بودن اما حالا با کاغذ باطله تفاوتی ندارن . جزوه‌ها و کتابای زیستم رو نتونستم دور بندازم! اگر درصد زیستم مشابه تخمینم بشه ، این کتاب‌ها بعدا کلی به دردم می‌خورن. شاید اون موقع با پیشنهاد ‌های تدریسی که بهم می‌شه با اعتماد به نفس بیشتری برخورد کنم ... این پروسه‌ی جمع کردن کتاب‌ها و مرتب کردن دفترچه‌های ازمون قلمچی و منسجم کردن خلاصه‌ها پکرم کرد. هوا خنک شده. جریانی از هوای مطلوب می‌پیچه لای پرده و پوستمو قلقلک می‌ده . دلم می‌خواد تکستی بزنم به دوستان همیشه پایه و بریم بیرون بگردیم . حوصله‌ی حاضر شدن ندارم اما . از خودم می‌پرسم «اگر بیرون نری مجبوری تموم بعدازظهر رو بشینی کنج خونه و به نشخوار گذشته مشغول باشی .»  به خودم جواب می‌دم «خب کنج اتاق نمی‌شینم . می‌رم توی آشپزخونه و به کیک پختن مشغول می‌شم . با مامان حرف می‌زنم و چای دم می‌کنیم و منتظر می‌شیم تا امیر از کلاس نقاشی برگرده .» تصویر خوشایندی عه . خودمو قانع می‌کنم که عصر رو در خونه سپری کنم ...
+
چند شب پیش در قالب گروهی خجسته‌دل رفتیم رصد خونه و ماه رو به نظاره نشستیم که چطور خودشو می‌گیره ! تجربه‌ی جالبی بود . اولین بار که به نجوم و دنیای توی آسمون علاقمند شدم ۸ ساله بودم . این علاقه تا دوم راهنمایی که برای اولین بار رصد رو تجربه کردم ادامه داشت. تجربه‌ی رصد بنابردلایلی برای من ناخوشایند بود . از همان روز، علاقه م به نجوم کمتر و کمتر و کمتر شد. تا جایی که پریشب، دیدن ماه هیچ جذابیتی نداشت برام . تعداد زیاد آدم‌ها و تلسکوپ‌هاشون ، آزارم می‌داد . سعی می‌کنم به آدم‌گریزی خفیفی که دچار شدم غلبه کنم . تموم تلاشمو می‌کنم تا مهارش کنم . پریشب هم همین‌طور بود . مدام توی سرم تکرار می‌کردم ۸۷ سال دیگه زنده نیستی . تو نیستی و عمده‌ی این آدم‌ها نیستن . دوستات نیستن . هیچ‌کس یادش نیست تو روی این صندلی نشستی و کنار ف. به کیکت گاز زدی . کمی رها کن خودت رو و از لحظاتی که تجربه می‌کنی لذت ببر . گمونم آدم‌های دیگه هم با افکار توی سر من مواقق بودن چون همگی به طور جالبی تلاش بی‌ثمری می‌کردن تا لحظات رو ثبت کنن! با چی ؟! با گوشی ! کجا ؟! در مجمع عظیم شوآف ، اینستاگرام !  یا در حال لایو گرفتن بودن و یا ثبت عکس‌های مات ماه از چشمی تلسکوپ‌ها !  حس می‌کنم ما به مرض ناشناخته‌ای دچار شدیم . بهتر بگم ، اینستاگرام ما رو وارد سیکل معیوبی کرده . به‌جای دقیق گوش دادن و با دقت نگریستن و بوییدن و به خاطر سپردن جزئیات یک لحظه‌ی خوشایند ، تموم تمرکز مون رو اختصاص می‌دیم به ثبت تصویر برای روز مبادا. نمی‌دونم ، دیدن تصاویری از یک خاطره که در اون تماما در پی ثبت عکس و فیلم بودیم لذت‌بخش‌تره یا گذران یه لحظه‌ی خوشایند و غرق شدن در عطرها و صداها و دقت کردن به جزئیات بدون ثبت جنون‌آمیز تصاویر با گوشی ؟! من دومی رو ترجیح می‌دم . پنج سال پیش هم به سبک خودم روشی رو کشف و یا شاید هم اختراع کردم تا لحظه رو با کیفیت حداکثری ، تا سال‌های بعد برای خودم حفظش کنم . به این شکل که توی نوت گوشیم از زاویه‌ی دید خودم تمووووم اصوات و بو‌ها و جزئیات کوچک و بزرگ اطرافم رو یادداشت می‌کردم . اینطور هر وقت که چشمم به نوت میفتاد ، اون لحظه دوباره برپا می‌شد . مثلا من هنوزم یادمه که ۳۰ شهریور دوسال قبل ، شب ساعت ۱:۳۰ ، یه نور کم سو از اتاق دوم راهرو ، به سقف پذیرایی می‌تابیده . آخرین شبی که م. در کنار ما بود و فردا برای همیشه از شهر ما رفت . وضعیت باریکه‌ی نور روی سقف پذیرایی خونه‌ی م. شاید زاید باشه ، ولی من همیشه دلم می‌خواد جزئیات لحظات مطلوبم رو کامل ثبت کنم و در خاطر نگه دارم . خب در کمال بی‌ربطی محض قشنگی و اندرز جمله‌ای آقای هاینریش بل رو هم میزنم این‌جا باشد که پند گیریم :«هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند فقط تنها به خاطر آورد.» از کتابی که م. برای تولدم خریده بود ...عقاید یک دلقک !
+
خب نتایج هم که داره میاد .. بریم که راند جدیدی از غیبت صغری رو در میهمانی‌های فک و فامیل و تلگرام و وبلاگ آغاز کنیم :دی
  • ۰ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۰
  • Mah

3

چقدر دلتنگ عصرگاهی بودم که خونه ساکت و آروم باشه و من بی‌دغدغه و رها ، لمیده روی تخت، کتاب بخونم . هیچ استرسی نباشه ، اضطراب کارهای نکرده و برنامه‌ای که عقب ماندگی هنگفتی داره گریبانگیرم نباشه. حالا اون عصرگاه مطلوب رسیده . اما اونقدر که باید، نمی‌چسبه ! چون اتاقم در کثیف ترین و بی‌نظم ترین وضعیت چندسال اخیر به سر می‌بره و اگر بی‌نظم ترین فضا در کل شهر نباشه یکی از بدترین‌هاست. تا جایی که من در جریانم شهرداری ، دم عید ، دستی به سر و صورت شهر می‌کشه اما اتاق مفلوک بدبخت من دقیقا از یک سال قبل اصولی تمیز نشده . بوده روزهایی که از هول میهمان‌های فضول و بچه‌هاشون لباس‌ها رو هل دادم زیر تخت و مثلا مرتب شده ولی مدت‌هاست فرصت اصولی تمییز کردن و از کف تا سقف سابیدن رو نداشتم . حقیقتا تمایلی هم نداشتم به این کار . چون معتقدم اتاق من نمودی از وضعیت ذهنمه . اگر ذهنم تا این حد اشفته و به هم ریخته ست که باعث می‌شه حتی رغبت نکنم لباسی رو تا کنم و کتابی رو سر جاش بذارم و آشغال کیک بلعیده شده رو در سطل زباله ، چرا باید با پافشاری روی نظم ، خودم رو اذیت کنم؟! باشه حالا همینجوری، خوبیم که فعلا .

 مامان‌جون م چند روزی رو مهمان ماست. یه زندگی مرتب روتین داره ، صبح راس یه ساعتی برخاستن، صبحانه خوردن ، مشغول شدن به فعالیت‌های روزمره ، گوش دادن به اخبار ظهرگاهی ، ناهار خوردن ، دیدن سریال مورد علاقه ، چرت عصر، نوشیدن چای و بیرون زدن از خونه و .. همه و همه راس یه ساعت مشخص صورت می‌گیرن ، با یک توالی معین . از رژیم غذایی سالمش که نگم ! در مقابل ش ، بنده هستم که جغد شبم و با طلوع خورشید ، خون‌آشام وار ، می‌خوابم و بعد از ظهر بیدار می‌شم و باقی تایمم رو تا صبح روز بعد صرف نت گردی و فیلم و کتاب و آهنگ می‌کنم ، این وسط هر وقت گرسنه م بشه سری به آشپزخونه می‌زنم و ناخونکی به ته مونده‌های ناهار و شام . مامان جونم، چند روز اول با نگرانی میومد روی سرم و از مامانم می‌پرسید این بچه مریضی چیزی نباشه ؟! دکتر می‌برینش ؟ الان دیگه متوجه شده که نوه‌ی بزرگوارش کلا طور دیگه‌ای زندگی می‌کنه. از تذکراتش راجع به رژیم غذایی م و مشکل معده م فاکتور می‌گیرم . این تضاد بین من و مامان‌جونم منو به تجدیدنظر واداشته . تصمیم دارم نظم رو به زندگیم برگردونم . پروسه‌های درمانم رو ادامه بدم و دست بکشم از این وضع « باشه حالا همینجوری ، خوبیم که فعلا» . خب قدم اول هم تمیز کردن اتاقمه . باشه که این رخوت و کسالت روحی هم دست بکشه از ما .

+

دیشب یه تست روان‌شناسی دادم. خب نتیجه‌ش این بود که در طیف و گستره‌ی برون‌گرایی و درون‌گرایی ، بنده چنان درونگرام که نزدیکه ته گستره پاره شه . خیلی ذوق کردم وقتی فهمیدم تموم رفتار‌هایی که تصور می‌کردم اختلال روانی محسوب می‌شن و بابت بروز‌ دادن شون مدت‌ها خودم رو سرزنش می‌کردم ، اختلال نیستن . نوشته‌ها رو خوندم و بعدم هشتگی رو راجع به درونگرایی . بسی خوشحال شدم از این‌که یه دختر توی قلب اسپانیا ، نسبت به جمع‌های غریبه همون حسی رو داره که من دارم . پسری اون سر دنیا ، راجع به فعالیت‌های روزانه‌ی خارج از خونه ، همون‌طوری فکر می‌کنه که من می‌کنم . خوندن‌ این حس‌های مشترک باعث شد از حس بدی که به خودم دارم کمی کاسته شه .کمی خودم رو راحت تر بپذیرم ..

+

چرا نتایج کنکور نمیاد ؟ دق کردیم که ما .


  • Mah