خورشید همچنان می‌دمد

خورشید همچنان می‌دمد
طبقه بندی موضوعی

7. چل‌تیکه (۳)

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ
بعد از گذشتن یک ماه از کنکور، امروز به کتاب‌هام سامونی دادم . چه حس بدی داشت جمع کردن کتاب‌هایی که تا یک ماه قبل برات مهم و ارزشمند بودن اما حالا با کاغذ باطله تفاوتی ندارن . جزوه‌ها و کتابای زیستم رو نتونستم دور بندازم! اگر درصد زیستم مشابه تخمینم بشه ، این کتاب‌ها بعدا کلی به دردم می‌خورن. شاید اون موقع با پیشنهاد ‌های تدریسی که بهم می‌شه با اعتماد به نفس بیشتری برخورد کنم ... این پروسه‌ی جمع کردن کتاب‌ها و مرتب کردن دفترچه‌های ازمون قلمچی و منسجم کردن خلاصه‌ها پکرم کرد. هوا خنک شده. جریانی از هوای مطلوب می‌پیچه لای پرده و پوستمو قلقلک می‌ده . دلم می‌خواد تکستی بزنم به دوستان همیشه پایه و بریم بیرون بگردیم . حوصله‌ی حاضر شدن ندارم اما . از خودم می‌پرسم «اگر بیرون نری مجبوری تموم بعدازظهر رو بشینی کنج خونه و به نشخوار گذشته مشغول باشی .»  به خودم جواب می‌دم «خب کنج اتاق نمی‌شینم . می‌رم توی آشپزخونه و به کیک پختن مشغول می‌شم . با مامان حرف می‌زنم و چای دم می‌کنیم و منتظر می‌شیم تا امیر از کلاس نقاشی برگرده .» تصویر خوشایندی عه . خودمو قانع می‌کنم که عصر رو در خونه سپری کنم ...
+
چند شب پیش در قالب گروهی خجسته‌دل رفتیم رصد خونه و ماه رو به نظاره نشستیم که چطور خودشو می‌گیره ! تجربه‌ی جالبی بود . اولین بار که به نجوم و دنیای توی آسمون علاقمند شدم ۸ ساله بودم . این علاقه تا دوم راهنمایی که برای اولین بار رصد رو تجربه کردم ادامه داشت. تجربه‌ی رصد بنابردلایلی برای من ناخوشایند بود . از همان روز، علاقه م به نجوم کمتر و کمتر و کمتر شد. تا جایی که پریشب، دیدن ماه هیچ جذابیتی نداشت برام . تعداد زیاد آدم‌ها و تلسکوپ‌هاشون ، آزارم می‌داد . سعی می‌کنم به آدم‌گریزی خفیفی که دچار شدم غلبه کنم . تموم تلاشمو می‌کنم تا مهارش کنم . پریشب هم همین‌طور بود . مدام توی سرم تکرار می‌کردم ۸۷ سال دیگه زنده نیستی . تو نیستی و عمده‌ی این آدم‌ها نیستن . دوستات نیستن . هیچ‌کس یادش نیست تو روی این صندلی نشستی و کنار ف. به کیکت گاز زدی . کمی رها کن خودت رو و از لحظاتی که تجربه می‌کنی لذت ببر . گمونم آدم‌های دیگه هم با افکار توی سر من مواقق بودن چون همگی به طور جالبی تلاش بی‌ثمری می‌کردن تا لحظات رو ثبت کنن! با چی ؟! با گوشی ! کجا ؟! در مجمع عظیم شوآف ، اینستاگرام !  یا در حال لایو گرفتن بودن و یا ثبت عکس‌های مات ماه از چشمی تلسکوپ‌ها !  حس می‌کنم ما به مرض ناشناخته‌ای دچار شدیم . بهتر بگم ، اینستاگرام ما رو وارد سیکل معیوبی کرده . به‌جای دقیق گوش دادن و با دقت نگریستن و بوییدن و به خاطر سپردن جزئیات یک لحظه‌ی خوشایند ، تموم تمرکز مون رو اختصاص می‌دیم به ثبت تصویر برای روز مبادا. نمی‌دونم ، دیدن تصاویری از یک خاطره که در اون تماما در پی ثبت عکس و فیلم بودیم لذت‌بخش‌تره یا گذران یه لحظه‌ی خوشایند و غرق شدن در عطرها و صداها و دقت کردن به جزئیات بدون ثبت جنون‌آمیز تصاویر با گوشی ؟! من دومی رو ترجیح می‌دم . پنج سال پیش هم به سبک خودم روشی رو کشف و یا شاید هم اختراع کردم تا لحظه رو با کیفیت حداکثری ، تا سال‌های بعد برای خودم حفظش کنم . به این شکل که توی نوت گوشیم از زاویه‌ی دید خودم تمووووم اصوات و بو‌ها و جزئیات کوچک و بزرگ اطرافم رو یادداشت می‌کردم . اینطور هر وقت که چشمم به نوت میفتاد ، اون لحظه دوباره برپا می‌شد . مثلا من هنوزم یادمه که ۳۰ شهریور دوسال قبل ، شب ساعت ۱:۳۰ ، یه نور کم سو از اتاق دوم راهرو ، به سقف پذیرایی می‌تابیده . آخرین شبی که م. در کنار ما بود و فردا برای همیشه از شهر ما رفت . وضعیت باریکه‌ی نور روی سقف پذیرایی خونه‌ی م. شاید زاید باشه ، ولی من همیشه دلم می‌خواد جزئیات لحظات مطلوبم رو کامل ثبت کنم و در خاطر نگه دارم . خب در کمال بی‌ربطی محض قشنگی و اندرز جمله‌ای آقای هاینریش بل رو هم میزنم این‌جا باشد که پند گیریم :«هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند فقط تنها به خاطر آورد.» از کتابی که م. برای تولدم خریده بود ...عقاید یک دلقک !
+
خب نتایج هم که داره میاد .. بریم که راند جدیدی از غیبت صغری رو در میهمانی‌های فک و فامیل و تلگرام و وبلاگ آغاز کنیم :دی
  • ۹۷/۰۵/۰۷
  • Mah

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی