خورشید همچنان می‌دمد

خورشید همچنان می‌دمد
طبقه بندی موضوعی

ته دلم آشوبی‌ه. از برنامه‌ی درسیم عقبم. عصرها، یخ‌زده از سرمای هوا، به خونه می‌رسم و ناهار می‌خورم. با بدن درد و احوالات ابتلا به سرماخوردگی می‌خزم زیر لحاف و می‌خوابم کمی. بعد هم شامی و رسیدگی به کارهای غیردرسی. دوباره خواب و در صبح بعد، روز از نو و روزی از نو. اصلا پیش‌بینی سرماخوردگی رو نمی‌کردم ! مثل یک مهمون ناخوانده وسط روز‌هام فرود اومد و‌به کلی از انچه که باید عقبم انداخت . کی بود می‌گفت برید دانشگاه با روزی دوساعت مطالعه تاپ ورودی می‌شی؟ کی بود می‌گفت ترم یکی‌ها هنوز منگ کنکورن ؟ بکوبید توی دهنش ! من باب مثال امروز اسکلتی-عضلانی عملی داشتیم . قبلا اسمش‌ آناتومی بود. برای واحد عملی ما رو به گروه‌های ۱۵-۱۷ نفره تقسیم کردند. از این ۱۷ نفر، دوست طلای المپیاد رو که کنار بذاریم ، یک گروه ده نفره یافت شد که اصطلاحات آناتومی براشون مثل نقل و‌ نبات بود. بله، بزرگواران قبل از جلسه‌ی اول پیش‌خوانی کرده بودن. یعنی همیشه می‌کنند و با آمادگی کامل سرکلاس‌ها حاضر می‌شن . توی همچین جمعی چطور می‌شه به روزی یک الی دو ساعت اکتفا کرد؟ در کل هم از جانب استادان سخت‌گیری زیادی وجود داره ، چه در مورد حضور و غیاب ، چه در ارتباط با کوئیز‌ها و پرسش‌های کلاسی. توی دبیرستان با پرسش درس یک جلسه در همان جلسه مواجه نبودیم که به فضل الهی در دانشگاه چشیدیم این سیستم رو! دوستم ورودی سال قبل شهر دیگری‌ه و میهمان دانشکده‌ی ما. یکی من هاج و واجم ، یکی او ! من از خرخونی جمع کثیری از هم ورودی‌ها و او‌ از سخت گیری شدید اساتید دانشکده. ینی الان من برای دوام آوردن باید مشابه ایام کنکور درس بخونم باز ؟ حتی شوخی‌شم زشته ! 

+

می‌دونی ادم عادت می‌کنه. آدم به گیر کردن روابطش در سطح عادت می‌کنه. روزگاری برای من سخت بود معاشرت با هرکسی جز میم عزیزتر‌از جان و ف. . ولی حالا تن می‌دم به روابطی چنان سطحی که درک نشدن اتفاق رایج‌شه. ادم عادت می‌کنه دو ساعت در کافه مقابل فردی بشینه و‌حرف بزنه در حالی که نه از اون هم‌نشینی لذت می‌بره و نه احساس سبکی می‌کنه پس از اون هم‌کلامی . میم عزیز‌تر ازجان و ف دیگه برای من تکرار نمی‌شن. انگار باید دوباره وقت صرف کنم برای تعریف خودم در روابط جدید ، برای توضیح ادبیات شوخی‌هام ، برای توصیف موضع نگاهم به برخی از مسائل . 

و من خسته‌تر و‌ بی‌حوصله‌تر از این حرف‌هام. 

  • Mah

چقدر اولین‌ تصویر‌ها توی برداشت ذهنی و حس‌مون اثر دارن. چه خوب که امروز خورشید باهامون مهربون بود و طلایی‌ترین پرتو‌هاشو از پنجره‌های بزرگ دانشکده می‌ریخت کف سالن. چه خوب که پاییز دوستمون داشت و اجازه داد توی خنکای لطیف عصرگاهش توی محوطه‌ی دانشکده، بین درختای انبوه قدم بزنیم. چرا من از این دانشکده متنفر بودم ؟ چرا هیچوقت پا به قلب ساختمونش نذاشتم و اجازه ندادم عاشق جزئیات راهروهای پیچ در پیچ‌ش بشم ؟ چرا گذاشتم حس بد حضور تعدادی از آدم‌های گذشته در دانشکده، نفرت رو در وجودم طوری شعله ور کنه که بیزار باشم از تمام ساختمان و محوطه‌ی حولش ؟

 دانشکده‌ی همیشه روشن طلایی رنگ من، با پنجره‌ی های بزرگ مشرف به باغ‌های سرسبز . این تمام توصیف من از امروزه.


  • Mah

یک جوری انتخاب واحد کردم که انگار بالای صفحه نوشته باشه : خب دختر گلم، یه چینش افتضاح از درس‌ها با هیولاترین اساتید ممکن نشونم بده، عمو ببینه !

  • Mah

فرایند ثبت‌نام ۵ ساعت طول کشید. چقدر از اینور دانشگاه به اونور دانشگاه رفتم تا در نهایت تموم شد. توی صف‌های انتظار به چارت درسی علوم پایه‌م نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم جای درستی هستم ؟! پایین چارت ،  توضیح داده بود دهم انتخاب واحد داریم و چهاردهم آغاز ورود ما به سنگر مقدس دانشگاهه! کاش می‌شد کمی دیرتر کلاس‌ها شروع شن، البته اونطور ورودی آبان محسوب می‌شدیم گمونم !:د با تشکیل پرونده‌ توی بایگانی دانشکده، ثبت‌نام و غر‌های من تموم شدن. توی تمام این مدت، ک. باهام بود. با وجود ورودی بهمن دارو بودنش لزومی نداشت خیلی از مراحل رو امروز انجام بده یا همراهم تا دانشکده بیاد اما این لطف رو کرد بهم ؛ با تشکر فراوان از ک. برای صبورانه گوش دادن بهم و همراهی پابه‌پا و آرامش بی‌اندازه‌ش. وقتی رسیدم خونه به سان یک جنازه روی تخت بیهوش شدم ! تموم بدنم تیر می‌کشید، حس می‌کردم از اکتین میوزین‌هام صدای در زنگ زده‌ی گاراژ میاد، یه خستگی عجیب! حوالی شیش با صدای زنگ گوشی‌م بیدار شدم، یکی از کارمندای دانشگاه بود که امروز حین ثبت‌نام با دیدن عدد سن و پرسیدن از گذشته م، شماره‌ی تماسم رو برای دخترش یادداشت کرد. فکر نمی‌کردم به این زودیا تماس بگیره. این‌طور مواقع چیزی توی سرم دائم می‌پرسه یعنی اینقدر وضعیتت بامزه و جالب به نظر میاد ؟! گمونم همینطوره وگرنه باید پرونده‌ی درگیری‌هام با کنکور بعد از اعلام نتایج نهایی بسته می‌شد. 

+

ف از فردا کنکور ۹۸ رو استارت می‌زنه. این یعنی خیابون‌ها رو به تنهایی قدم زدن، خریدها رو به تنهایی انجام دادن، به تنهایی سینما رفتن و به تنهایی کتاب خریدن و حتی به تنهایی غصه خوردن. تنهایی می‌شه واژه‌ی غالب روز‌هام. بعضی وقت‌ها حین فکر کردن به روزای پیش روی ف ، یه سنگ بزرگ رو روی قفسه‌ی سینه م احساس می‌کنم ، نفس کشیدن سخت می‌شه برام؛ باید پذیرفت. جریان زندگی فعلا ما رو به این سمت می‌رونه و مهم‌ترین مسئله در ارتباط من و ف توی این یک سال، اینه که کمکش کنم تا کنکور خوبی رو پشت سر بذاره.

آخ دختر، کاش زودتر به خودت بیای، کاش راهتو پیدا کنی .. تو دق دادی مارو با این کارهات.

+

پنج روز قبل، سیاه‌ترین ایام سه ماه اخیر بودن. وقایع به نظرم پیچ در پیچ می‌شد و سر رشته‌ی کارها از دستم خارج. دائما گریه می‌کردم و اونقدر مایوس بودم که نای بیرون اومدن از تخت رو نداشتم. چرا گاهی اینطور می‌شم؟ اونقدر در حال خودم گیر می‌کنم که حتی حوصله‌ی حرف زدن و درددل ندارم. هر بار از این دوره‌ها جون سالم به در می‌برم ، یه درجه بیشتر خودمو باور می‌کنم ، بس‌که روز‌های سختی ان.

+

ای کنکور ما که دست کشیدیم از تو؛ تو چرا دست نمی‌کشی ازما ؟


  • Mah

بندرنشین‌ها اعتقادهای عجیبی دارند

می‌گویند مردی که رو به دریا گریه می‌کند

اندوهش را به آب می‌دهد

و می‌شود دلیل خودکشی نهنگ‌ها.


مردی که پشت به دریا گریه می‌کند

غم دریا را به شهر می‌برد

و می‌شود دلیل کوچ پرنده‌ها.


یادم هست پیرزنی صحرانشین سفارش می‌کرد:

شب‌ها زیر آسمان کویر بخوابم

تا تنم بوی ستاره بگیرد.

می‌گفت مارها کسی را نیش نمی‌زنند

مگر آن‌که شب در چادرش خوابیده باشد

و تنش بوی ستاره نگرفته باشد.

و این شد دلیل نزدیکی ستاره‌ها به کویر.


اصلا چرا دور

همین پدر من

پیرمردی زاده‌ی جنگل

معتقد است

تمام جنگل شبیه به هم است

تا کودکانی گم شوند

دوباره پیدا شوند و به آغوش مادر برگردند.

و مادرانشان دعا به جان جنگل کنند.

همین دعا می‌شود دلیل سبزماندن جنگل.



راستش را بخواهی

از وقتی بال جوجه‌کلاغی را بستم و پرید

زبان پرنده‌ها را می‌فهمم.

دیروز

عقابی از پنجره به تختخوابم آمد

از قله‌ای کوچک

در کوهستانی دور پیام آورده بود:

اگر فرصت شد به پابوسی دماوند بروم.

و این شد دلیل کوه‌نورد شدن من .

پسرم

من

قله‌های زیادی را فتح کرده‌ام

از تمام‌شان به جهان خیره شدم

دنیا پر از دلایل عجیب و غریب است که کسی نمی‌داند.

مثلا

دلیل خنده‌ی مادرت را

وقتی من به خانه برمی‌گردم تو نمی‌دانی.

دلیل خنده‌ی تو را

وقتی با تفنگ اسباب‌بازی مرا می‌کشی

مادرت نمی‌فهمد.

و دلیل خنده‌ی مرا

وقتی به مادرت نگاه می‌کنم تو نمی‌فهم

این نامه را پیش خود نگه دار

و سال‌ها بعد

دلایلی را که فهمیدی به آن اضافه کن

به فرزندت بده.

ما

نسل به نسل تصمیم داریم

یک روز تمام دلایل جهان را فاش کنیم.


امید چاوشی

* عنوان، نام فیلمی به کارگردانی فردین صاحب‌الزمانی

  • Mah

   دیوانه وار دارم می پرم توی دل ترس هام . ترس هایی، اینقدر عمیق، که توی زندگیم به یه جور "نباید" تبدیل شده بودن. کمتر از 24 ساعت پیش تن به کاری دادم که هنوز انجام دادنش باورم نشده ! میم عزیزتر از جان معتقده من آدم با شهامتی ام . اسم این حس های متضاد شهامته ؟ این که برای انجام دادن کاری ، بند بند وجودت از ترس به لرزه در بیاد و از خواب و خوراک بیفتی اما به خاطر یک دلیل منطقی، صرفا یک دلیل، تن به اون کار بدی در حالی که در هر لحظه به درستی کارت شک داری و دائم از خودت می پرسی من چرا اینجام ، شهامته ؟ فکر می کردم شهامت با رهایی بیشتری همراهه، فکر می کردم ادم با شهامت سرشار از یقین ه . من نه رها بودم نه سرشار از یقین ، توی ثانیه به ثانیه ی این کار داشتم می جنگیدم با خودم و حالا واقعا خسته ام . خیلی خسته . 

پ.ن: از اینکه سمت دنیای بازیگری نرفتم بسی خوش حالم ! حالا می دونم که اصلا و ابدا آدمش نبوده ام و نیستم ! 
پ.ن : امان از جبر شرایط ! از این که تا این حد سربسته توضیح بدم بیزارم .

  • ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۲۹
  • Mah

این که دانشگاه ما تا دوم مهر ثبت‌نام اینترنتی داره و تازه از هفت مهر وارد پروسه‌ی ثبت‌نام حضوری می‌شه و معلوم نیست از کی کلاسا شروع می‌شن، یکم چیز نیست؟

بیش‌از ده بار اطلاعیه‌ی مربوط به دانش‌جو‌های اندک‌ ترم :)) رو چک کردم ولی دقیقا برنامه همینه!

+

پای فرم‌ها و تعهد‌ها رو که امضا و اثر انگشت می‌زنم حس می‌کنم دارم آینده‌مو پیش فروش می‌کنم و خودم هنوز حالیم نیست، یک‌جور به بردگی رفتن خودخواسته ...

  • ۲ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۳۱
  • Mah

 من و ف. اول راهنمایی باهم دوست شدیم، خیلی دوست . این دوستی تا همین الان ادامه پیدا کرده. از همان روز اول تا به حال هیچ تجربه‌ای رو به تنهایی درک نکرده‌ایم، همیشه با هم بودیم. البته چندباری در تابستون من با خانواده‌ام به مسافرت رفتم؛ به جز همان چندبار هیچ رخداد دیگه‌ا‌ی در خاطرم نیست که ف. در اون نبوده باشه. هم‌کلاس‌، هم‌مدرسه، هم‌نیمکت، هم‌خانه، هم‌اتاق، هم‌سفر، هم‌گروه و هم‌راه. بهتر بخوام بگم ف. برای من یک دوست نه، که یک خواهره. حتی نسبت خواهری هم در بیان حس من نسبت به ف. قاصره. ف. برای من "بخشی از وجود"ه . بخشی از وجود ! مثل دست، مثل قلب ! وقتی به مشکلی دچاره، در واقع من به اون مشکل دچارم. او ممکنه احساس عجز کنه. من هم احساس عجز می کنم. ف. ممکنه دنبال راهکار نباشه، اما من باید راه حلی پیدا کنم. مشکل اخیر ف. بیش‌از حد طولانی و کشدار شده. دوسالی هست که با مشکل بزرگی کاملا منفعلانه مواجه می‌شه و با بی‌خیالی، آرامش رو از خودش و اطرافیان سلب کرده. مشکل ما اینه که ف مدام کنکور می‌ده و یکی از دیگری بدتر. بدون هیچ تغییری، هیچ پیشرفتی، هیچ تصمیمی برای طور دیگری نگریستن. پشت کنکور می‌مونه چون نتیجه‌ی غیرقابل قبولی کسب می‌کنه نه برای تلاش دوباره و امید به اصلاح وضعیت. تصمیمات اشتباه ، یکی پس از دیگری ! به عنوان مثال همین امسال به‌جای استفاده از رتبه‌ش و زدن رشته‌های پیراپزشکی و توان‌یخشی و علوم پایه، از کدرشته‌های فنی وابسته به سوابق تحصیلی انتخاب کرد! در طی سال هم خوب درس نمی‌خوند. گاها که از کلاس برمی‌گشتیم تمام راه صرف دعوا می‌شد. مقابل چرا‌های من و بال بال زدن‌هام برای تغییر وضعیتش سکوت می‌کرد و گاهی هم صوتی شبیه « نمی‌دونم » از دهان‌ش خارج می‌شد ، آخ که در آن موقعیت هیچ واکنشی جز این، ممکن نبود تا اون حد عصبی‌م کنه! بگم که چقدر برای انتخاب رشته‌ به زمین و آسمان متوسل شدم تا با نگاه معقولانه‌‌ای تصمیم بگیره ؟ بگم که شب اعلام نتایج وقتی که توی نقشه دنبال شهرستانی می‌گشتیم که در آن پذیرفته شده، تا چه حد غمگین بودم ؟ بگم که تا چه حد حرص می‌خورم وقتی می‌پزسم « خب تصمیمت چیه؟! » و باز هم همان «نمی‌دونم..» شل و وارفته رو می‌شنوم؟ بگم که آخر از این همه بی‌خیالی و انفعال دق می‌کنم؟ من دوران راهنمایی و دبیرستان رو خیلی دقیق در خاطرم دارم هنوز . ف. از باهوش‌ترین‌ها بود. توی دییرستان اگر من یک المپیادی کج‌دارمریز بودم، ف. یک المپیادی واقعی بود، با همان حد از تیز‌بینی و نبوغ مختص المپیادی‌ها . ف. در درک مسائل ریاضی و مفاهیم زیستی نظیر نداشت. از جلوی چشم‌هام آن لحظات کنار نمی‌ره؛ نمی‌تونم موقعیت فعلی‌ش رو بپذیرم. این دختر افسرده‌ی کنج‌خانه نشین، همان ف. سرحال باهوش دوران دبیرستانه ؟! چرا با پشت‌کنکور ماندن‌های بی‌هدف گذر عمر رو تا این‌حد به‌ خودش سخت می‌کنه؟ چرا پدرش تشویق‌ش می‌کنه به پشت کنکور ماندن ؟! مگر نمی‌دونه که ف. به اندازه‌ی کافی فرصت داشته، شاید بهتر باشه این اجازه رو بده تا در رشته‌ی دیگر و شهر دیگر حتی در کشور دیگری رویاهاشو جست‌وجو کنه؟ مگر ما چند‌سال عمر می‌کنیم و چقدر جوانیم؟ یکی از بزرگترین دغدغه‌های من‌اند پاسخ این سؤالات، تنها جوابی که از خودش می‌شنوم یک «نمی‌دونم» ست و از اطرافیانش جملاتی شبیه «خودت چرا موندی پس؟»، «خودت پزشک شدی و می‌خوای ف. رو روانه‌ی علوم پایه کنی؟» . من عاجزترینم از بیان منظورم مقابل این افراد. اصلا نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم برای تفهیم پزشکی خوش‌بختی نیست، پشت‌کنکور ماندن‌های متوالی تضمین کننده‌ی موفقیت نیست، هیچ‌ کدرشته‌ای آنقدر ارزشمند نیست که رنگ سیاه بپاشد به ۵-۶ سال از طلایی ترین سال‌های عمر دوستکم. ولی نه من می‌تونم قانع شون کنم و نه نزدیکان ف. تمایلی دارند تا دست بکشند از این خودفریبی مخرب.

این‌روزها بخشی از ذهنم درگیر جمع کردن مدارک ثبت‌نام‌ه، بخشی متمرکز بر روی هندل کردن دل‌تنگی ناشی از خداحافظی‌های متوالی با دوستانم، بخشی صرف سبک و سنگین کردن پاسخم به پیشنهاد کاری چندماه قبل ه. کنجی از ذهنم در تلاشه تا به پاسخ درستی برسه به سوال « تغییر رشته، آری یا نه» و بزرگترین بخش هم به ف. اختصاص یافته، به این‌که چطور خودش و خانواده‌ش رو راضی کنم به رفتن یا اگر ماند چطور مجبورش کنم به درست درس خواندن، به یک‌بار برای همیشه کنکوری خوب بودن. برای هر‌کدام چند پلن طراحی می‌کنم، تا هرکدام اگر نشد آنطوری که می‌خواستم، درمانده و بیچاره نباشم.

چقدر خوبه که چنین ارگان قدرتمندی در سر ماست که می‌تونه تعدادی زیادی از مسائل رو‌ در خودش بگنجونه و به دقت هرکدام رو آنالیز کنه!

  • ۷ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۲
  • Mah

 شدیدا سرما خورده‌ام. سرماخوردگی توام با سینوزیت، امونمو بریده. شب‌ها نمی‌تونم دراز بکشم و‌ تا صبح بیدارم. در‌نهایت خودمو وادار می‌کنم تا نشسته بخوابم. دیشب هم به همین منوال سر شد. صبح حوالی هفت در حالی که از کوفتگی بدن و شب‌ییداری کلافه بودم و آهسته آهسته اثر دارو‌ی خواب‌آورم رو حس می‌کردم، تصویری از مشخصاتمو برای دوستم فرستادم تا اگر نتایج اعلام شد ببینه و بهم خبر بده. دروغ چرا، طاقت لحظه‌ای را که قلبم در سینه بکوبه و با لرزش دست مشخصاتمو وارد سایت کنم، نداشتم . ترجیح می‌دادم گیج خواب باشم و با صدای ف. متوجه شم پایان این دفتر رو . اما متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه این اتفاق رخ نداد و عصرگاه نتایج اعلام شد و من بعد از رفرش‌های متوالی در نهایت لینک اعلام نتایج رو رویت کردم . ارور سرور سنجش همانا و ضربان قلب و لرزش دست‌ها همانا... بالاخره سایت بالا اومد و ذهنم مفهوم کلمات داخل جدول رو درک کرد. من همان رشته شهری رو پذیرفته شدم که پیش‌بینی می‌کردم. هنوز نمی‌دونم تصمیم درستی گرفته‌ام یا نه. هنوز تردید رو احساس می‌کنم اما خوش‌حالم که دیگه بی‌تکلیف نیستم.

من این رشته رو انتخاب کردم، انتخاب . خودم انتخاب کردم. نه کسی بر شقیقه‌م اسلحه گذاشت و نه تهدید به زده شدن گردن با گیوتین شدم. حق انتخاب بار مسئولیت ادم رو سنگین می‌کنه . وقتی انتخاب می‌کنی با رضای تمام تن می‌دی به دشواری‌ها. در عمده‌ی مواقع، حین غر زدن‌ها و نق زدن‌ها و گله کردن‌ها من اجازه‌ی شکوه ندارم چون خودم انتخاب کردم. قرار گرفتنم در فشار به‌خاطر انتخاب بوده نه اجبار. امیدوارم در شرایط سخت نه علاقه‌م محو بشه و نه یادم بره که «خودم انتخاب کردم».


  • Mah

پ. خبر می‌ده تا ۴.۵ ساعت دبگه، برای مدتی نامعلوم ، خاک ایران رو به مقصد آمریکا ترک می‌کنه. از احساس مبهمی که داره حرف می‌زنه و از شوقش می‌گه برای درآمد داشتن. پ. فاند هم گرفته. راجع به ماشینی که بعدا خواهد خرید، پولی که پس‌انداز خواهد کرد، مخارجی که مدیریت خواهد کرد، رویا پردازی می‌کنه.
دوستان دبیرستان، یکی یکی مشغول اپلای و رفتن‌اند. معدودی هنوز هستند که اونها هم تا چندوقت دیگه می‌رن این‌طور مواقع به خودم فکر می‌کنم ، به عمری که پشت کنکور گذاشتم و روزهایی که صرف یک پروسه‌ی متناوب شد. چطور می‌شه خوش‌حال بود و به رتبه افتخار کرد؟ خوب دادن کنکور و آوردن یه رشته شهر در خور، با بالا رفتن سن دیگه آنقدر خوشحال کننده و امیدوار کننده نیست. کاش کنکوری‌ها با گوشت و پوست و استخوان درک کنند، با کم کاری و تنبلی و فریب خود و پاس دادن کنکور به سال بعد، چه حس‌های خوب و هیجانات فوق‌العاده‌ای رو از خودشون دریغ می‌کنند. چیزی که حتی اگر با خون دل خوردن‌های بسیار، در نهایت، بهش برسن؛ دیگه درخور مقتضیات سن‌شون نیست و صرفا هدفی می‌شه برای رسیدن و رد کردن ، برای تیک زدن در مقابلش به نشانه‌ی «انجام شد». من وقتی رتبه م رو شنیدم ، خوشحال شدم ، اما ذوق نکردم ، به هوا نپریدم ، اشک شوق نریختم. فقط خاطرم جمع شد و نفس عمیقی کشیدم تا حس کنم بدون بار روی دوش، قامت راست داشتن و دم و بازدم چطوره . با شنیدن خبر اپلای دوستام به این چندسال فکر می‌کنم . به پروسه‌ی طولانی و جان‌فرسای پزشکی و دارو . این فکر کردن‌ها و از روی مقایسه آه کشیدن‌ها به معنای نپذیرفتن شرایط نیست. من پذیرفته‌ام که در یرهه‌ای با دلایل بسیاری مجبور شدم بمونم پشت کنکور. در مقطعی بنابر میل خودم سمت تجربی اومدم؛ همینطور که حالا پزشکی رو انتخاب کرده‌ام با همه‌ی دشواری‌هایی که بهشون آگاهم ؛ اما این باعث نمی‌شه در هنگام شنیدن خبر رفتن دوست‌هام و استقلال مالی ای که دارند ، در خیالم قصه‌ام رو طور دیگری ننویسم. حقیقت شرم‌آوری‌ه اما اگر به گذشته بر گردم می‌رم سمت ریاضی و دنیای فن. چرا پاسخ نه بدی به دنیای م. و پ. و م. و ب. و ص. و ...؟ هم‌سن و سالان من که حالا تا حدی به ثمره‌ی تلاش‌هاشون رسیدند و شاید زمانی که من در انتهای دوران عمومی‌ باشم اون‌ها در استقلال و رفاه روزها رو درکشور بهتری ،شب کنند. در قصه‌ی جدیدم اسفند ۹۱ رو با برنامه‌ی خودم پیش می‌رم و سعی می‌کنم مرحله‌ی دو قبول شم تا با دیدن و شنیدن امثال آ. که برنز دارد، از اعماق وجود آه نکشم. در خیالم حتی اگر تجربی باشم ، با تمام وجود حتی به قیمت شب‌بیداری ماجرای کنکور رو در طی یک-دو سال فیصله می‌دم و هیچ‌وقت ، هرگز ، نمی‌ذارم در شرایط فعلی قرار بگیرم.

+

در پی کارم و کسب درآمد. سه ماه قبل یه پیش‌نهاد کاری نسبتا مناسب داشتم که به بهانه‌ی کنکور ردش کردم. طرف مقابل، شنیدن پاسخ نهایی م رو موکول کرد به تابستون. گفته‌بود تابستون باهام تماس بگیر. من نگرفتم. هنوز هم خیلی مرددم بر سر تماس گرفتن و پذیرفتن پیش‌نهاد هم‌کاری. درآمد خوبی داره و می‌تونه منو از کمک‌های خانواده بی‌نیاز کنه . من آدم سفیدی نیستم ولی کمی در درستی روال کاری که ازم می‌خوان شک دارم. ترجیح می‌دم پشتیبان کانون شم و ازم بیگاری بکشن تا ... . هوف ، بی‌خیال اصلا.

+

 دو-سه ماهی‌ه که داروی خاصی رو مصرف می‌کنم. از عوارض‌ش ، ریزش موست و افسردگی! موهام می‌ریزند و ابروها و مژه‌هام کم ‌تراکم و تنک شده‌ان. لازمه تاکید کنم علت ارتقا بخشیدن رکوردم در « نک‌و‌ناله بر ثانیه» هم همین قرص‌هاست؟! حالا حالا ها که دوره‌ی درمان ادامه داره و یحتمل رکورد من هم ارتقا بیشتری پیدا خواهد کرد :دی

  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۰
  • Mah